المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
37
مروج الذهب ( فارسى )
ذكر قصهء ابراهيم عليه السلام و پيمبران و ملوك بنى اسرائيل و غير بنى اسرائيل كه پس از دوران وى بودند وقتى ابراهيم بزرگ شد و از غارى كه در آنجا بود برون آمد و در آفاق زمين و جهان نظر كرد و دلايل حدوث و فناپذيرى را بديد و طلوع زهره را نگريست گفت : « اين پروردگار منست » و چون ماهتاب را ديد كه از آن روشنتر است گفت : « اين پروردگار منست » و چون خورشيد را ديد كه از آنچه ديده بود درخشانتر است گفت : « اين پروردگار منست ، اين بزرگتر است » كسان دربارهء سخن ابراهيم كه اين پروردگار منست ، خلاف كردهاند بعضى گفتهاند بطريق استدلال و استفهام بود و بعضى ديگر عقيده دارند كه اين سخن از ابراهيم پيش از بلوغ و حال تكليف بود و گروهى ديگر جز اين گفتهاند . پس جبريل بيامد و وى را شريعت آموخت و خدايش پيمبر و خليل كرد كه از پيش هدايت يافته بود و هر كه هدايت يافته باشد از خطا و لغزش و عبادت غير يكتاى صمد مصون است . ابراهيم كه ديد قوم وى بتان تراشيده را بخدايى گرفتهاند و عبادتشان ميكنند ملامتشان كرد . و چون مذمت ابراهيم از خدايان قوم مكرر شد و شهرت گرفت نمرود آتشى بيفروخت و وى را در آن افكند و خدا آتش را خنك و سالم كرد و در آن روز در همه نقاط زمين آتش خاموش بود . و ابراهيم ، اسماعيل عليهما السلام را فرزند آورد و اين بروزگارى بود كه از